گاهی خموشم

گاهی

لبم خونی ز حسرت ها

گلویم را دست تقدیر زمانه می فشارد

بسان مرغکی خسته

سرم را روی دست‌هایت

برای لحظه ای

آغوش می گیرد ؟!

چشمان سیاه