عشق
عشق بود و عشق
آب
با تشنگی تمام
رد می شود ...
چشمان سیاه
عشق بود و عشق
آب
با تشنگی تمام
رد می شود ...
چشمان سیاه
چه زمان
قرعه به نام دل دیوانه من می افتد
که چون کعبه شوی
و من
سرگرم طواف دور تو باشم ؟!
چشمان سیاه
در میان تاریکی دل و دنیایم
سوسوی نوری هستی
خاموش نشدنی ...
چشمان سیاه
زبان خاموش
دلی از غم سرشار
و چشم هایم
که به سیاهی شب
می بارند ...
چشمان سیاه
باران را بهانه می کنم
برای دلتنگی های تمام نشدنی ام
باران
شبیه ترین
دلبر آسمانی من است ...
چشمان سیاه
آمدن تو
سالهاست
آرزوی دل خسته ست
خیال دارم وقتی آمدی
بنشینم کنار تو
و لحظه ای غافل از نگاهت نشوم
شاید
تاوان نبودنت جبران شود!
چشمان سیاه
نبودنت
یک درد و
ندیدنت
درد بی درمان ...
چشمان سیاه
چشم هایم
به زنجیره ی بافته های خیالم راه گرفته است
می ترسم صدایش بزنم !
چشمه دلتنگی هایش
می جوشد ...
چشمان سیاه
آسمان را نگاه کن
گاهی آبی
گاهی سفید
گاهی خاکستری
و
تو در شبهای تار
میان تمام این رنگ ها
ماه زیبای منی !
چشمان سیاه
روی زیبای تو
محال است از خاطره ام پاک شود
ای آرام جان من !
بیا کز دوری تو
پریشان احوال
صدایم میزنند ...
چشمان سیاه
خبر داری ز احوالم !
دلم تنگ است ای جانم
بیا با من مدارا کن
که دردم را تو درمانم
چشمان سیاه
خیال تو
روی چشمانم نقش بسته
میترسم !
بیدار شوم از این خواب شیرین...
چشمان سیاه
در نبودن تو
حتی شیرین ترین لحظات هم
تلخ کامم می کند ...
چشمان سیاه
قلمم مدام می نویسد از تو
اما
خسته است از این
جملات تکراری
دلتنگی های بی پایان
حسرت های بی شمار،
خیال آمدنت نیست جان من ؟!
چشمان سیاه
نگاهم کن
شاید
از این جان خسته
رنگ شادی برخیزد ...
چشمان سیاه
غریب آشنای من !
تنهایی ام
با رویای تو
و
یک فنجان چای بغض کرده
عجین شده است...
چشمان سیاه
و تو همانی
که شاید
روزی
برای داشتنم
آرزو کنی ...
چشمان سیاه
زخم هایم سر باز کرده اند
چون آتش زیر خاکستر
جانم را می سوزانند
آرام آرام
شعله می گیریم
تمام خواهم شد ...
چشمان سیاه
گاهی خموشم
گاهی
لبم خونی ز حسرت ها
گلویم را دست تقدیر زمانه می فشارد
بسان مرغکی خسته
سرم را روی دستهایت
برای لحظه ای
آغوش می گیرد ؟!
چشمان سیاه