نیامدی
نشستهام به در نگاه میکنم...
دریچه آه میکشد...
تو از کدام راه میرسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود...
جوانیم در این امید پیر شد...
نیامدی و دیر شد...
هوشنگ_ابتهاج
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت توسط چشمان سیاه
|
نشستهام به در نگاه میکنم...
دریچه آه میکشد...
تو از کدام راه میرسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود...
جوانیم در این امید پیر شد...
نیامدی و دیر شد...
هوشنگ_ابتهاج
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری
*هوشنگ_ابتهاج*
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
ارغوان
تو برافراشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
.
.
.
هوشنگ ابتهاج