آرامش

 

چشمهایم را می بندم

خودم را پیش تو احساس میکنم

گرمی دستهای تو را که دستهای لزران مرا فشرده است

اندکی آرامش نیاز من است.


چشمان سیاه


کجا میگردی


ما به قربان تو گردیم کجا میگردی

عالم از توست غریبانه چرا می گردی

ای که از دیدۀ ما روی مهت در پرده است

گنه ماست چنین خانه نشینت کرده است



نفس کشیدنم برای توست


ای که نفس های من به بودن تو وابسته ست

به خدا میگی

خدایا غصه هاشو بده به من

من حاضرم بار غصۀ اونو به دوش بکشم ولی این بندۀ تو غمی نداشته باشه

میگی خدا میشه اشکاشو به من بدی

نمیخوام اون اشک بریزه من جاش اشک میریزم

چی بگم

با کدوم رو بهت نگاه کنم

چطور بخوام ...


چشمان سیاه