غم دل

 

غمی در دل نشسته بی محابا
نه پیدایم نه پنهانم نه شیدا

صدایی میزندهردم به سویم
که می خواند مرا سویش چه رسوا

بگفتم من به او باترس و لرزان
چرا جاخوش نمودی در دل ما؟

نگاهی کرد برمن ازسر لطف
چرا با من نمی سازی تو این جا؟

شدم خون جگر دراین دل تو 
مرا ای جان پذیرا باش ،لطف فرما

نشستم در دلت چون جای من بود
نخواهی می روم باشی تو تنها

دلم را غم گرفت اندر برش خوب
رفیقم شد دراین زندان دنیا


*چشمان سیاه*
1399/02/19

 

 

 

تمنا

 

آنقدر دلتنگتم 

که حتی به یک

"سلام" 

گره از این دل تنگ باز می کنی....

 

*چشمان سیاه *